تبليغاتX
حرف های دلم

یکی هست،تو قلبم،که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه

نمی خوام،بدونه،واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ،یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه،که خیسه،پر از اشک و کسی بازم اونو نمی خونه

یــه روز همین جـــا،تـــوی اتـاقـم،ده دفعه گفت داره مـیره

چیزی نگفتم،آخه نخواستم،دلشو قصه بگیره

گریه می کرد،درو که می بست،می دونستم که میمیرم

اون عزیـزم بود،نمی تونستم،جلویه راشو بگیرم

می ترسم،یه روزی،برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا،کمک کن،نمی خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوته،اتاقو،داره میشکنه تیک تـاکه ساعت رو دیوار

دوباره،نمی خواد،بشه باورمن که دیگه نمیاد انگار

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 0:9 نويسنده فرزانه |

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم

باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم

ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:6 نويسنده فرزانه |

دلم گرفته تر از این نمیشود، چشمهایم خیستر از این نمیشود

تمام غمها و غصه ها در دل من جا گرفته ، میدانستم اشکهایم روزی تمام میشود

تو برای من عشق نمیشوی ، تو برایم آنچه که میخواستم نمیشوی


از همان اول هم نباید به تو دل میبستم ، میدانستم روزی تمام میشوی


تنهاتر از این نمیشوم ، یک عالمه آرزو در دلم انباشته شده ، تا ابد آرزو به دل میمانم

این تنها حسرت است که بر روی آرزوهایم نقش بسته ، نه دیگر عاشق نمیشوم

ستاره زندگی ام خاموش است ، یاد من در خاطرت فراموش است ، دیگر از این بدتر

 نمیشود!

تو چه کردی با سرنوشت من ، من که همیشه لبخند بر روی لبانم بود ، چه کردی با

 خنده های من

کاری کردی که همه را مثل تو ببینم ، هیچکس را وفادار نبینم !

حال من از این خرابتر نمیشود ، روزگار من از این بهتر نمیشود
 

این من هستم که تنها مانده ام در جاده های خالی زندگی ، یک لحظه هم برنگشتی

و ببینی من کجا جا مانده ام  در راه زندگی


این من هستم که عذاب میکشم و غم رهایم نمیکند ، این تو هستی که بعد از رفتنت

 خاطره هایت آرامم نمیکند


چرا خاطره هایت را جا گذاشتی ، چرا اینگونه مرا تنها گذاشتی ، چرا بر روی قلبم پا

 گذاشتی !

حال من از این بدتر نمیشود…

                                  

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:55 نويسنده فرزانه |

              

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

 دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک

خدا را تو يه کاسه  جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني

 شوم!

                                           

آسمان که خاکستري می شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم

که آدما دل خدا رو  شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از

  دست آدما گرفته

                       

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:45 نويسنده فرزانه |