|
یکی هست،تو قلبم،که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه
+
تاريخ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 0:9 نويسنده فرزانه
|
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم
باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:6 نويسنده فرزانه
|
دلم گرفته تر از این نمیشود، چشمهایم خیستر از این نمیشود
تمام غمها و غصه ها در دل من جا گرفته ، میدانستم اشکهایم روزی تمام میشود تو برای من عشق نمیشوی ، تو برایم آنچه که میخواستم نمیشوی
این تنها حسرت است که بر روی آرزوهایم نقش بسته ، نه دیگر عاشق نمیشوم ستاره زندگی ام خاموش است ، یاد من در خاطرت فراموش است ، دیگر از این بدتر نمیشود! تو چه کردی با سرنوشت من ، من که همیشه لبخند بر روی لبانم بود ، چه کردی با خنده های من کاری کردی که همه را مثل تو ببینم ، هیچکس را وفادار نبینم ! حال من از این خرابتر نمیشود ، روزگار من از این بهتر نمیشود این من هستم که تنها مانده ام در جاده های خالی زندگی ، یک لحظه هم برنگشتی و ببینی من کجا جا مانده ام در راه زندگی
خاطره هایت آرامم نمیکند
گذاشتی ! حال من از این بدتر نمیشود…
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:55 نويسنده فرزانه
|
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري می شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:45 نويسنده فرزانه
|
|
|